فاروق مظلومی: شنیدهاید که میگویند فلانی جان و مالش را برای کاری گذاشت؟ امیر مقامی از همان آدمهاست؛ کسی که جان و مالش را برای موزه عکاسی کاشان گذاشت. من از دور و نزدیک شاهد این فداکاری بودهام. او طی سه سال این موزه را راهاندازی کرد، اما بیاغراق میتوان گفت بیست سال اخیر عمرش را صرف رایزنی با بخش خصوصی و دولتی برای حمایت از این موزه کرده است؛ تلاشی که شاید اگر از همان ابتدا با ناامیدی از حمایتها، تمام انرژی خود را صرف خود موزه میکرد، امروز رضایت بیشتری داشت.
به قول موریس بلانشو، «هیچ چیز هولناکتر از یک امید بیپایان نیست.»
حالا او و موزهاش در ۵۸ کیلومتری کاشان، در شهر برزک مستقر هستند؛ شهری کوهستانی در ارتفاع ۲۰۶۰ متری از سطح دریا و در دامنه شمالی رشتهکوه کرکس. انتخاب این شهر و این سازه متروک برای تبدیل شدن به موزه، انتخابی مهم و درست بوده است. تواضع و صمیمیت ساختمان افقی موزه آن را از فضاهای عمودی، تجاری و بروکراتیک جدا میکند. کوههای اطراف، موزه را همچون گنجی در آغوش گرفتهاند و از آن مراقبت میکنند.
بتن و نمای بروتالیستی این بنا، پیش از ورود، نوعی ابهت خاموش را به مخاطب القا میکند. اما از تجربه حسی درون موزه بهتر است چیزی نگوییم؛ تا امر فردی و باشکوه تجربه بدنمند، به یک روایت عمومی و دستدوم تبدیل نشود. وقتی وارد موزه میشوید، قرار نیست چیزی را کشف کنید یا بیاموزید. کافی است از آنچه میبینید و میشنوید، گیج و مست شوید. اینجا نوعی انتزاع محض است؛ گویی از زمان و مکان جدا میشوید.
امیر مقامی که سالها به عنوان عکاس و مدرس دانشگاه فعالیت کرده و تقریباً همه مسیرهای عکاسی را پیموده است، اکنون در پنجاهوپنجسالگی صاحب یک موزه خصوصی است؛ موزهای که فارغ از مدهای رایج موزهداری این روزها شکل گرفته است. اینجا بیش از هر چیز حدیث دل است؛ دلی که برای شهر و فرهنگش بیتاب است.
تنها عشق میتواند انسانی را در برابر زمستانهای پوستسوز این کوهستان نگه دارد و توان همپایی با کارگران شریف را به او بدهد. مقامی امروز یک سازه بتنی متروک را به موزهای فعال و پرمخاطب تبدیل کرده است. این بنا از مجموعه حمامهایی است که در دوره پهلوی طراحی و در سال ۱۳۶۲ ساخته شد. استفاده از بتن در محیطی کاهگلی باعث شد این سازهها موفق نباشند. این حمام متروک مدتی نیز به عنوان باشگاه بدنسازی مورد استفاده قرار گرفت و اکنون به موزه فرهنگ عکاسی و فیلم کاشان تبدیل شده است.
مقامی تجربه موزهداری را نه از مسیر آموزش رسمی بلکه از دل تجربه به دست آورده است. رویکرد پویای او در اداره موزه، یعنی دوری از ایستایی و توجه به مخاطب، همان رویکردی است که در موزهداری قرن بیستویکم مورد توجه قرار گرفته است.
در موزه فرهنگ عکاسی و فیلم کاشان، مواجهه انسان با هزاران پرتره و هزاران چشم، که بسیاری از صاحبان آنها دیگر در قید حیات نیستند، تجربهای سهمگین و سنگین است. گویی اینجا بیش از هر چیز موزه چشمهاست؛ چشمهایی که هزاران چشم دیگر را دیدهاند و اکنون یا خاموش شدهاند یا همچنان در نگاه دیگران حضور دارند.
جامعه مخاطبان این موزه میتواند همه افراد باشند. اتفاقاً در دورانی که همه با تلفن همراه عکس دیجیتال میگیرند، چنین موزه آنالوگی اهمیت بیشتری پیدا میکند. عکسهای موجود در این مجموعه، متعلق به قرن بیستم هستند؛ دورانی که هنر مفهومی و ایدهمحور در اوج بود، اما این تصاویر همچنان بدنمند، خالص و بیواسطه باقی ماندهاند. عکاسان کاشان با چشمی عکاسی کردهاند که مغز را در خدمت دیدن قرار داده، نه در خدمت ذهنیات و نظریهها. از این منظر، موزه فرهنگ عکاسی و فیلم کاشان، موزه چشمهاست.
کی آمدی، چرا ماندی و چه کردی؟
«سال ۱۴۰۲ به اینجا آمدم و دیدم این حمام بتنی متروک در انتهای برزک و در آغوش کوههای کرکس، برای کار من مناسب است. ماندم و آن را ساختم.
از بیستوچهار سال پیش جمعآوری نگاتیو، عکس و دوربینهای آنالوگ در کاشان را آغاز کردم. من متعلق به نسل میان آنالوگ و دیجیتال هستم. بسیاری از شیشههای نگاتیوها به دلیل از بین رفتن مواد حساس روی آنها آسیب دیده بودند. به همین دلیل عکاسان آنالوگ به من اعتماد کردند. حتی برخی از عکاسان کاشان که هنوز چیزی به موزه اهدا نکردهاند، گفتهاند که من وارث نگاتیوها و عکسهایشان هستم.
در موزه دو دسته دوربین وجود دارد. نخست دوربینهای آفتابی یا آستینی که متعلق به اقشار ضعیف جامعه بودند و از آستین عکاسان دورهگرد آویزان میشدند. دسته دوم، دوربینهای عکاسخانهای هستند که بیشتر در اختیار طبقات مرفه قرار داشتند. از طریق همین دوربینها و عکسها میتوان تقسیمات اجتماعی کاشان را مشاهده کرد.
بخش دیگر موزه نیز به سینمای سیار اختصاص دارد. در مجموع، در این موزه از تقابل عکاسان دورهگرد و سینمای سیار با عکاسان آتلیهای و سینمای سالنی استفاده شده است.»
آیا از ابتدا رویکرد مشخصی برای موزه داشتی یا اجازه دادی خود اشیا، فضا و حتی بازدیدکنندگان در شکلگیری آن نقش داشته باشند؟
به همین دلیل است که موزه هر روز تغییر میکند. اینجا موزهای ایستا نیست. شما نسخههای قبلی آن را دیدهاید. اگر دو ماه دیگر بیایید، قطعاً شرایط متفاوتی خواهید دید. اشیای جدید، شرایط تازهای را تحمیل میکنند.
هر روز آدمهای بیشتری را میشناسم؛ آدمهای جالب و دوستداشتنی که بینظیر هستند. مثلاً بخشی که به لالهزار اختصاص دادهایم، ارتباط مستقیمی با کاشان ندارد. اما وقتی ژستهای عکسهای کاشان را نگاه میکنیم، میبینیم همه آنها تحت تأثیر فرهنگ لالهزار هستند.
در میان عکسها پیرمردی شیخمآب دیده میشود. از او پرسیدم چند بار به لالهزار رفتهاید؟ تبسمی کرد و گفت: استغفرالله، این حرفها را به من نزن. گفتم در عکسهایتان کاملاً مشخص است. بعد گفت: راستش را بخواهی، یکی دو بار رفتهام.»
قصد نداری آثار عکاسان معاصر ایران را هم به موزه اضافه کنی؟
نه. اصالت و بیادعایی عکسهای موجود در موزه برایم اهمیت دارد. من گذشته تا امروز را از آدمهایی جمع کردهام که خالص بودند، سبک نداشتند و هیچ برنامه ذهنی از پیش تعیینشدهای برای عکسهایشان نداشتند. این بدنمندی برای من بسیار مهم است.
مثل همان عکسی که خودت میگفتی چقدر ساده و در عین حال سهمگین است؛ همان پسر جوانی که دستش را روی سینه گذاشته است.
جالب است بدانید بارها از صاحبان این عکسها پرسیدهام چرا چنین ژستی گرفتهاند؛ مثلاً چرا دستشان را بالا آوردهاند. اغلب با صداقت گفتهاند: دستم خودش بالا آمد. یا خانمی گفته بود: نمیدانم چرا، ولی خودم را اینطور گرفتم.»
این گفتوگوی کوتاه برای من بسیار بلند و باشکوه است. جای رولان بارت خالی است تا درباره ژستهای این عکسها سخن بگوید؛ ژستهایی که کاملاً بدنمند هستند و نه ذهنی. کاش نویسنده «اتاق روشن» را میشد به اتاق تاریک موزه ـ همان اتاقک بالای موزه ـ دعوت کرد؛ جایی که مخاطبان با تجربه حسی و عینی فرایند ظهور عکس، جادو میشوند.
موزه فرهنگ عکاسی و فیلم کاشان یک مقصد صرفاً گردشگری نیست. اینجا باید با سکون و سکوت نگاه کرد. امیدوارم با تأمین بودجه کافی، بخش تحقیق و توسعه موزه نیز شکل بگیرد. موضوعاتی مانند انتقال ژستهای فرهنگی از لالهزار به کاشان یا بررسی بدنمند و غیرذهنی بودن این ژستها، میتواند زمینه پژوهشهای مهمی باشد. ما هنوز امیدواریم.
5959
















