زهرا راد: در روزهایی که هنوز سایه جنگ، ناامنی و فرسایش اقتصادی روی زندگی روزمره مردمان این سرزمین سنگینی میکند، خانهی هنرمندان ایران هفت گالری خود را به نمایشگاهی اختصاص داده با نامی که از همان ابتدا بار معنایی بزرگی حمل میکند: «برای ایران». عنوانی که هم میتواند نقطه اتصال باشد و هم سپری برای دور ماندن از نقد. چون وقتی چیزی «برای ایران» نام میگیرد، مخالفت با آن ساده نیست. اما درست زیر همین نام واحد، روایتهای کاملا متفاوتی از ایران دیده میشود؛ ایرانی که برای یکی در قالب خوشنویسی سنتی معنا پیدا میکند، برای دیگری در یک اثر آبستره، و برای مهسا مشایخی در تابلویی پارهشده که خودش هم زخمی مستقیم بحران است.
شاید مهمترین ویژگی این نمایشگاه همین باشد؛ برخلاف ظاهر یکدستش، پر از تناقض است.
عیسی چولاندیم جنگ را «شر مطلق» میداند؛ تعبیری که احتمالا صریحترین جمله گفتهشده در کل نمایشگاه است. معتقد است در زمانه جنگ، گالری فقط محل تماشای اثر نیست، بلکه جایی برای «بازیابی حس انسان بودن» است. شیدا شکرگزار هم تقریبا از همین نقطه حرف میزند؛ از رخوتی که بحران در بدن و ذهن هنرمند ایجاد میکند و اینکه همین باز بودن گالریها، آدم را از انجماد بیرون میکشد. سمیرا باطبی نیز نمایشگاه را فرصتی برای «بازگشت کنار هم» توصیف میکند؛ کنار هم بودن هنرمندانی که بعد از ماهها فشار و نااطمینانی، دوباره امکان دیده شدن پیدا کردهاند.
در همه این حرفها یک مضمون مشترک وجود دارد: هنر بهعنوان ابزار بقا.
اما پرسش اینجاست؛ این بقا تا کجا ادامه پیدا میکند؟ واقعیت این است که گالری، هرچقدر هم شلوغ و پرنور باشد، بعد از ساعت تعطیلی خاموش میشود و هنرمند برمیگردد به همان کارگاهی که اجارهاش عقب افتاده، همان بازار فروشی که خوابیده و همان اضطرابی که با پایان افتتاحیه دوباره برمیگردد. نمایشگاه میتواند چند ساعت، حتا چند روز، به آدم حس زنده بودن بدهد، اما جایگزین امنیت اقتصادی نیست.
حتی خود هنرمندان هم غیرمستقیم به این مسئله اشاره میکنند. المیرا زارع معتقد است وقتی نام ایران وسط میآید، همه «یکرنگ» میشوند. باطبی از امید حرف میزند، اما بلافاصله تاکید میکند که حفظ «هویت شخصی» در چنین رویدادهایی کار سادهای نیست؛ یعنی همان مرز باریکی که میان همراه شدن با یک روایت جمعی و از دست ندادن صدای فردی وجود دارد. این جمله شاید فقط درباره فرم هنری نباشد؛ درباره موقعیت خود هنرمند هم هست. هنرمندی که باید هم در کنار جمع بایستد و هم مراقب باشد در این همصدایی حل نشود.
تقریبا همه مدیران و بخشی از هنرمندان حاضر در نمایشگاه، روی یک مفهوم مشترک تاکید میکنند: وحدت. امیر خوراکیان میگوید «زیبایی ذاتا وحدتآفرین است». حسین جابریانصاری، عنوان نمایشگاه را «نقطه تلاقی جانهای همه ایرانیان» توصیف میکند.
اما در میان همه این حرفها، یک نفر فراتر از گفته عمل کرد. مسعود کرباسیان، وزیر اسبق اقتصاد، و رییس هیات مدیره موسسه کمک به توسعه فرهنگ و هنر یکی از چهرههای بلندپایه اقتصادی کشور که چند دهه در سطوح بالای مدیریت اقتصادی حضور داشته، نه یکبار، که سهبار به خانه هنرمندان رفت. او تا جایی که دستش میرسید از روابطش برای کمک و حمایت از این نمایشگاه استفاده کرد و خریداران را پای کار کشاند. کرباسیان با اشاره به جایگاه رفیع هنرمندان میگوید: «عنوان «برای ایران» از خود هنرمند هم بزرگتر است. این واژه یعنی برای وطن، یعنی برای عشق. از آنجا که هنر با عشق توأم است، «برای ایران» تداعیگر عشق به سرزمین و امید به آینده ایران است.» او این نمایشگاه را دارای دو امتیاز برجسته میداند: حمایت از هنرمندان جوان که آیندهساز هستند و تزریق روحیه شادابی و نشاط به جامعه در دورانی که مردم با سختیهای فراوانی روبهرو هستند.
این توجه جدی کرباسیان به مقولهی هنر از آن رو اهمیت دارد که او یک مدیر اقتصادیِ صرفا تشریفاتی نیست. او سالها در رأس نهادهای اقتصادی کشور بوده و حالا به یک ضرورت رسیده است: اینکه هنر را نه به عنوان یک کالای لوکس، که بهعنوان بخشی از اقتصاد کشور جدی بگیرد. اقدام عملی او ـ سهبار حضور، استفاده از روابط، و آوردن خریداران ـ فراتر از یک بازدید تشریفاتی بود. نتیجه را هم در روزهای پایانی نمایشگاه میشود دید.
اما آیا همه یکرنگ میشوند؟ شاید نه. اتفاقا یکی از مهمترین واقعیتهای این نمایشگاه، همین تفاوتهاست. در اینجا هیچ روایت واحدی از هویت ملی وجود ندارد. یکی ایران را با خوشنویسی سنتی تصویر میکند، دیگری با فیگورهای زخمی، یکی با نمادهای مستقیم و دیگری با انتزاع کامل. حتی در حرفهای هنرمندان هم این تفاوت دیده میشود؛ بعضی از «وحدت ملی» حرف میزنند، بعضی از «صلح»، بعضی از «بازار هنر» و بعضی فقط از زنده ماندن.
شاید نام «برای ایران» بیشتر از آنکه وحدت واقعی ایجاد کند، نوعی آتشبس موقت ساخته باشد؛ جایی که آدمها اختلافهایشان را فعلا کنار گذاشتهاند تا درباره چیزی بزرگتر حرف بزنند. اما این به معنای حل شدن اختلافها نیست. همین ناهمگونی، مهمترین بخش نمایشگاه است؛ اینکه هیچ تصویر ثابتی از ایران وجود ندارد و هر هنرمند، ایران خودش را ساخته است.
در میان تمام آثار نمایشگاه، شاید کمتر اثری هست که به اندازه تابلوی مهسا مشایخی واقعی باشد. نه فقط بهخاطر مضمونش، بلکه چون خودش مستقیما آسیب دیده است. مشایخی میگوید این تابلو پیشتر با موضوع «معصومیت و صلح» نمایش داده شده بود، اما بعد از آسیبدیدن خانهاش در وقایع اخیر، خود اثر هم پاره شده است. او تصمیم گرفته همان نسخهی آسیبدیده را وارد نمایشگاه کند؛ تابلویی که پارگیاش تا نزدیکی صورت کودکان داخل اثر رسیده است.
اینجا دیگر زخم، استعاره نیست. واقعی است. مشایخی از «مسئولیت اجتماعی هنرمند» میگوید و به شعر سهراب سپهری ارجاع میدهد که «تا شقایق هست زندگی باید کرد»، اما موضوع فقط ایستادگی شاعرانه نیست. مسئله این است که نمایش این زخم در گالری، جای درمانش را نمیگیرد. هیچ نهادی نگفته خسارت خانه یا کارگاه این هنرمند را جبران میکند. هیچ سازوکار شفافی برای حمایت فوری از هنرمندانی که مستقیما آسیب دیدهاند ارائه نشده است. در نتیجه، اثر زخمی روی دیوار میرود، مخاطب متاثر میشود، عکس میگیرد، چند دقیقه مکث میکند و بعد همهچیز تمام میشود.
شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه در اقتصاد هنر ایران، حتی زخم هم باید تبدیل به اثر هنری شود تا دیده شود.
بخش مهمی از نمایشگاه «برای ایران» عملا به اقتصاد هنر اختصاص دارد. تقریبا همه مدیران حاضر، از بانکها تا مسئولان فرهنگی، درباره لزوم حمایت اقتصادی از هنر صحبت کردهاند.
یاسر مرادی از «اقتصاد هنر» میگوید و وعده میدهد آثار هنری میتوانند وثیقه بانکی شوند. سیدصادق پژمان، مدیرعامل موسسه کمک به توسعه فرهنگ و هنر، این اتفاق را «انقلاب در اقتصاد هنر» مینامد و توضیح میدهد که برای نخستین بار در یک رویداد هنری گروهی در ایران، تمام آثار حاضر در نمایشگاه مشمول فرایند ثبت در سامانه اصالت آثار هنری شدهاند و صاحب شناسنامه معتبر با قابلیت توثیق بانکی میشوند. به گفتهی پژمان، این شناسنامه روی کاغذ واترمارک با ۹ مؤلفه امنیتی و غیرقابل جعل چاپ شده، طرحهای آن از نگارگری ایرانی و کاشیکاری گنبد مسجد شیخ لطفاله الهام گرفته، و هر اثر پس از این فرایند میتواند بهعنوان وثیقه نزد بانکها پذیرفته شود. شمیم علیزاده از خرید گسترده آثار توسط مجموعههای مالی حرف میزند. اکبر یارمحمدی میگوید باید سازوکار خرید هنر را تسهیل کرد. مهسا مشایخی هم پیشنهاد معافیت مالیاتی برای خریداران آثار هنری را مطرح میکند؛ الگویی که در بسیاری از کشورهای توسعهیافته وجود دارد.
روی کاغذ، همهچیز امیدوارکننده بهنظر میرسد. اما وقتی از فضای رسمی فاصله میگیری، پرسشها شروع میشوند. مثلا همین طرح منحصربهفرد وثیقهگذاری آثار هنری؛ ارزش هر اثر را چه کسی تعیین میکند؟ معیار کارشناسی چیست؟ اگر هنرمندی وام نگرفت یا نتوانست اقساطش را بدهد، تکلیف اثر چه میشود؟ چند هنرمند تاکنون واقعا توانستهاند از این مسیر اعتبار بانکی بگیرند؟ همه اینها را موسسه کمک به توسعه فرهنگ هنر در قراردادهایی تبیین کرده و پاسخ داده. مسیری که منتهی به توافق با بانک و امانت سپاری آثار در موزه هنرهای معاصر و موزه ملک تا تسهیل در شرایط تودیع وثیقه میشود، روشن کرده است. حالا بهنظر میرسد در شرایطی که بازار هنر ایران سالها با جعل، قیمتسازی و معاملات غیرشفاف درگیر بوده، صدور «شناسنامه اصالت» گام بلندی است.
آنچه در عمل اتفاق افتاد، خلاف بسیاری از بدبینیها بود. نشان به آن نشانی که خیلی از کارها در روزهای نزدیک به پایان نمایشگاه لیبل قرمز خوردند. لیبل قرمز یعنی فروخته شده. یعنی خریدار آمده، پول داده، اثر رفته پایین دیوار. یعنی نفس در بازار افتاده. این نتیجه یک شبه به دست نیامد. بخشی از آن مدیون تلاشهای پشت صحنه بود؛ از جمله حضور جدی و عملی مسعود کرباسیان که با آوردن خریداران، چرخه فروش را تا روزهای پایانی به حرکت درآورد.
از سویی دیگر، فاصله میان وعده و اجرا همچنان بزرگ است. شمیم علیزاده میگوید «تعداد بسیار زیادی» از آثار خریداری خواهد شد. بانکها سالهاست درباره حمایت از هنر حرف میزنند، اما سهم واقعی آنها در گردش مالی هنر ایران هنوز بسیار محدود است. هنرمندان هم این را میدانند. برای همین، در گفتوگوهایشان کمتر از «نجات اقتصاد هنر» حرف میزنند و بیشتر از «ادامه دادن».
شاید مهمترین جمله کل نمایشگاه را حسین جابریانصاری گفته باشد؛ اینکه برای احیای اقتصاد هنر باید «جریان زندگی را به ریل عادی بازگرداند.» اما این جمله، یک پرسش مهم ایجاد میکند: آن وضعیت عادی قبلی دقیقا چه شکلی بود؟ آیا همان وضعیتی که گالریها درصدهای سنگین از فروش آثار میگرفتند؟ هنرمند ماهها منتظر تسویه میماند؟ سیاستگذاری فرهنگی بدون مشارکت خود هنرمندان انجام میشد؟ بسیاری از نمایشگاهها فقط در افتتاحیه شلوغ بودند و بعد خالی میماندند؟
وقتی آیدین مهدیزاده با افتخار از افتتاح دهها نمایشگاه در یک هفته حرف میزند، مسئله فقط تعداد نیست. پرسش مهمتر این است که چند درصد این نمایشگاهها فروش واقعی دارند؟ چند نفر واقعا اثر میخرند؟
مردم در «برای ایران» جلوی آثار میایستند، عکس میگیرند، دربارهشان حرف میزنند، اما ایستادن با خرید کردن یکی نیست. مخاطب هم هنوز در بحران اقتصادی زندگی میکند. این همان نقطهای است که خوشبینی رسمی با واقعیت بازار برخورد میکند.
رابطه میان هنرمند و نهاد، بیشتر شبیه یک قرارداد موقت است تا شراکت برابر؛ نهادها فضا، حمایت و رسانه دارند و هنرمند، اثر و اعتبار فرهنگی را تامین میکند. اما سهم واقعی قدرت میان این دو برابر نیست. با این حال، چیزی که نمایشگاه را نجات میدهد، خود آثارند؛ نه حرفها.
اینکه هنرمندی مثل مشایخی، تابلوی پارهشدهاش را میآورد. اینکه چولاندیم هنوز از «انسان بودن» حرف میزند. اینکه شکرگزار میگوید هنر آدم را از انجماد بیرون میکشد. اینکه باطبی هنوز از امید دفاع میکند، حتی وقتی میداند امید به تنهایی اجاره کارگاه نمیشود.
نمایشگاه «برای ایران» شاید اقتصاد هنر را نجات ندهد، شاید حتی بسیاری از وعدههایش هیچوقت عملی نشود، اما دستکم یک واقعیت را روشن میکند: هنر ایران، در میانه بحران، هنوز کاملا خاموش نشده است. و شاید در این روزها، همین خاموش نماندن، مهمترین اتفاق ممکن باشد.
5959














